ارزش داره
من از حال و هوای این موقع سال خوشم میاد؛
با اینکه آدمو حسابی از کت و کول میندازه
با اینکه از بس بشور بساب داره پوست دستام رنگشون برمیگرده، کنارههای ناخنهام ریشریش و گاهی زخم میشه
با اینکه روال عادی زندگیمو خواه ناخواه برای یه مدتی دچار بهم ریختگی میکنه
ولی یه عشقی توش هست که هر سال نه تنها عجلهای برای تموم شدنش ندارم (و از هیچ کس توی کارهای مختلفش کمک نمیگیرم)، هربار زودتر از حد لازم شروع میکنم، یه طرف خونه را که میریزم و جاروـ پارو میکنم.. ادامه نمیدم، (برخلاف روال معمول) یکیـدو تا پنجره (از اونایی که خودشون و شیشههاشون پاک شده) را باز میذارم، بعدش هم شبها دیگه سمت تختم نمیرم، برای یکی دو شب جای اون وسایلی که حالا برای تمیز کردن حرکتشون دادهام، روی زمین با یه ملافهای چیزی میخوابم
هر چی دوست دارید پیش خودتون میتونید فکر کنید، ولی مثلاً بنظرم همین زحمتی که تو این مدت، هر دفعه واسه رسیدن به دستشویی و حمام از بین این وسایلی که سر و کول همدیگه سوار شدن برای تردد ایجاد میشه خودش یکی از نابترین لذتهای این حال و اوضاع میتونه باشه (برای من یکی که هست)ـ
یه بخش مهم دیگهای که شاید بتونم بعنوان اساسیترین دلیل این علاقه از عوامل دیگه جداش کنم، اون مرحلهایه که میرم سروقت چیزایی که از عهد چپق تا.. همین یکی-دوهفته پیش، به انگیزهی اینکه شاید، یه وقتی، یه جایی به کار بیان، اینور و اونور نگهشون داشتهام
از بازیچههای دوران کودکی که تا حالا خیال میکردم یه روزی دوباره میخواد برام یه خاطرهای را زنده کنه، یا شاید یه وقت بخوام به یکی که در آینده… نشونشون بدم گرفته تا همهی وابستگیهای امور صنفی و معیشتی که دیگه تاریخ مصرفشون گذشته، میتکونم بره
آدم بدنش خورد و خمیر هم که باشه، اگه بدونه از قبل سبکتر شده ارزش داره
اگه بدونه وسط یک عالمه بساط بیمصرف اندازهی چندتا خونهی کوچیک هم که شده برای گل و بوتههای بهاری که هیچ معلوم نیست از کدوم در قراره تو بیاد جا باز کرده.. ارزش داره